مرغ خوشخوان آوازه ی جهان
در یک صبح دم تابستانی که هوا
به غبار زرد رنگ غریبی آلوده بود و شهر بوی سنگین هندوانه و شبدر خرده شده می داد دو پیرمرد استخوانی که هر دو موی سرشان را ناشیانه شانه کرده بودند تنها و بی حواس پا برهنه به ایوان ها آمدند ! آن ها بدون این که اسم خود را به یاد داشته باشند یکی در ایوان طبقه ی اول و دیگری در ایوان طبقه ی دوم یک ساختمان گنجشکی رنگ دل تنگ نشستند ! آن ها سعی کردند با کشیدن موی سر و به خصوص ریش خود و روشن دیدن نوک بینی به خاطرات سردرگم و تقریبا کور گذشته فکر نکنند . . . اما برای هیچ کدامشان میسر نبود ! پیرمرد سرخ رنگی که در ایوان طبقه ی دوم نشسته بود برای لحظه یی حس کرد که پاهایش سنگین تر شده اند ! او نسیم را می شناخت و به آن اطمینان عاطفی داشت ! برای این که دهانش خشک نشود و پاهایش ورم نکند گره انتهایی پاهایش را باز کرد و هر دو پا را از نرده آویزان کرد تا هوایی خورده باشند ! پیرمرد سبزی که در ایوان طبقه ی اول نشسته بود غرق در حس ته نشین شده ی عشق و غریزه ای که هیچ عضوی از اعضایش را آشفته نمی کرد ! بی حوصله در انتهای نگاه مه آلود خود در دشتی مالامال از سوزن های بزرگ به تشییع جنازه پیره زنی که او را بدون تابوت می بردند کمی فکر کرد . . . بعد چند بار با انگشت روی زمین سخت ایوان علامت + کشید و چند بار انگشتانش را در کف دست ها خواباند وبعد برای آن که عرق سرد کف دستش خشک شود آن را در هوا حرکت داد ! در آن لحظه بی آن که خود ببیند ! دستش در هوا به نخی برخورد کرد ! او بنا به طبیعت همیشگی - که چوب کبریت ها را می جوید - نخ را گرفت و کشید و کشید و کشید . . . تا اولین خمیازه و سر گیجه که نشانه ی رسیدن شب بود کارش به کشیدن و گلوله کردن کاموای قرمز گذشت ! او خوشحال بود که آن روز را به هیچ چیز فکر نکرده بود و هیچ وقت هم نفهمید که پیرمرد سرخ رنگی در ایوان طبقه ی دوم آرام آرام محو شده است ! « حسین پناهی » |