دوستان خوبم سلام !
از طرف موسسه ی مدرسه ی عشق یک هفته ما را به مشهد بردند . یکی از این روزها که برای زیارت شهدای گمنام به کوهسنگی رفته بودیم یکی از بسیجیان و رزمندگان 8 سال دفاع مقدس به نام آقای اکرمی آمدند و برایمان صحبت کردند که گوشه ای از سخنانشان ذهن مرا به خود مشغول کرده است و من را متعجب کرده است . سعی می کنم این قسمت را بی کم و کاست برای شما نقل کنم :
«
ایشان یک دوست داشتند به نام حمید گلستانی که هم محله ای و هم مدرسه ای *1 بودند و بعد با هم به جبهه می روند و پس از سالها مبارزه علیه باطل حمید گلستانی در سال 1367 به درجه ی رفیع شهادت نایل می شود .
اقای اکرمی می گوید : من بعد از شهادت حمید 5 سال هر هفته پنجشنبه ها به بهشت زهرا می رفتم ، ساعتها می نشستم ، حرف می زدم ، درد دل می کردم ، گریه می کردم ... تا اینکه بعد از این 5 سال یک شب که ساعت 1 و 2 شب از بهشت زهرا به خانه بر میگشتم عجیب منقلب شده بودم ، حال و هوای خاصی داشتم و خیلی ناراحت بودم . به اتاقم رفتم ، در را بستم و شروع کردم به گریه کردن . گفتم : «حمید ! مگر نمی دانی دوستی متقابل است ؟ دوستی که یک طرفه نمی شود ، من 5 سال است که هر هفته آمدم بهت سر زدم چرا تو یک بار در خواب ، در بیداری به من سر نمی زنی ؟ » گفتم : « حمید ! به خدا قسم اگر نیایی من هم دیگرهیچ وقت بهشت زهرا نمی آیم ! » در همین حال و هوا بودم که متوجه شدم یکی دارد در اتاقم را می زند ، فکر کردم برادرم هست چون ایشان هر وقت شبها خوابش نمی برد به اتاق من می آمد تا با هم صحبت کنیم . به همین خیال اشکهام را پاک کردم و رفتم در اتاق را باز کردم ... دیدم حمید است ، باورم نشد فکر کردم خیالاتی شدم چشمهایم را بستم و دوباره بازکردم ، واقعا خودش بود
...
کلی با هم حرف زدیم ، از هر دری سخن گفتیم . خیلی چیزها از گذشته ، حال و آینده برایم گفت : از دوم خرداد ، از وقایع دوران ریاست جمهوری خاتمی ، از حادثه ی کوی دانشگاه ؛ آن وقت که خیلی ها می گفتند دارد انقلاب می شود و نظام در آستانه ی از هم پاشیده شدن قرار گرفته است من به پشتوانه حرف شهید گلستانی به اطرافیان اطمینان می دادم که این حادثه ، یک آشوب موقتی و زود گذر است . شهید برایم از حادثه ی سوم تیر گفت و اینکه از بین کاندیدا ها کسی به ریاست جمهوری می رسد که من را خوشحال می کند و مرد خوب و خدمتگزاری است و از بین همه تنها کسی که مرا خوشحال می کرد احمدی نژاد بود ...
آقای اکرمی می گفت : شهید حمید گلستانی به من گفته که قرار بوده در تهران زلزله ی سنگینی رخ دهد که شهدا با واسطه کردن حضرت فاطمه زهرا (س) مانع از وقوع آن شده اند ... دیگر آنکه من از او پرسیدم من چه زمان خواهم مرد شهید سه تن از دوستانم را نام برد و گفت بعد از آنها نوبت توست .
آقای اکرمی اشاره کرد که من این ملاقات را برای هیچکس تعریف نکرده بودم تا چند سال پیش که تصادف سختی کردم به طوری که قسمت راست بدنم به سختی آسیب دیده بود *
2 و دچار خونریزی مغزی شده بودم و دکتر ها نمی توانستند این خونریزی را متوقف کنند ، فکر می کردم که خواهم مرد و خودم را کاملا آماده ی رفتن کرده بودم که بعد از چند روز ناگهانی به یاد ملاقاتم با شهید گلستانی افتادم و اینکه در آن وقت هر سه تن از دوستانم زنده بودند ... مطمئن شدم که زنده خواهم ماند و عجیب اینکه خونریزی مغزی هم متوقف شد و حتی لخته خونی هم در مغزم نماند ... *3 »
شاید باور کردن این حرفها برای چون منی که ایمان کاملی ندارم سخت باشد اما فراموش نکنیم که خداوند خود در قرآن می فرماید :
«
گمان نکنید که شهدا مرده اند بلکه آنها زنده اند و در نزد خدای خود روزی می خورند . »
و این گفته ی شهید آوینی را به یاد داشته باشیم که :
«
پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند . »
پی نوشت
1* همان دبیرستانی که احمدی نژاد هم توش درس خوانده است ، فکر می کنم اسمش دانشمند بود .
2* آثار جراحت هنوز هم روی پیشانی ایشان باقی مانده بود .
3* دیدار آقای اکرمی با شهید گلستانی به سال 1372 مربوط می شود .
+ نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 13:33
توسط
ققنوس
موضوع:
|